رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

روزهای اخر مهر 93

سلاااااااااااااااااام دوستای خوبم  چند روزی بود گرفتار سرماخوردگی خانوادگی بودیم اول از همه بابایی  به حال و روز  بدی افتاد بعد نوبت من شد  که خفیف تر  بود خداروشکر رادوین حال و روزش بهتر بود  به خاطر همین کمتر به دنیای نی نی وبلاگ  سر میزدم.  تو این  چند روز گذشته  به یه مولودی تو تالار ایرانیان هفت سنگان  دعوت شده بودیم اولین بارم  بود که میرفتم  مولودی  خیلی جالب بود  همه  خانمها لباس مجلسی  و موها شنیون شده  تو سالن نشسته بودن و  خواننده مون هم میخوند  ما دست میزدیم   مثل مجلس عروسی بود  بعد تازه  اهنگهای درخواس...
30 مهر 1393

ماجرای سفر به مشهد 28 ماهگی رادوین

 دوشنبه   ساعت 8 صبح  بلیط قطار برای  تهران رو  سوار شدیم  و رادوین  خواب بود   و ساعت 1 هم بلیط  تهران  طبس رو داشتیم .     تو قطار رادوین  خیلی  خوب بود و بازی میکرد  نگرانی هام همه بیخود بود چون اولین بار بود که میخواستم با قطار سفر کنم اونم دست تنها بدون احسان کمی احساس ترس میکردم   ولی خدا رو شکر خیلی خوب  بود .  ساعت 1 شب  رسیدیم تربت  حیدریه  و رفعت خانم و پسرهاش اومدن راه اهن  دنبالمون   و راهی خونه شدیم  و استراحت کردیم .  فردا هم  به گشت و گذار   تو تربت  حیدریه گذشت  ...
15 مهر 1393

روز کودک

هفته ی جهانی کودک به همراه یه دنیا شادی و خنده به همه ی فرشته ی زمینی مبارک .   فرشته های خوشگل من  بخندید تا دنیا بخنده ٬ شاد باشید تا دنیا شاد باشه ٬ آرام باشید تا دنیا آرام باشه ... برکت خونه ها ....رنگ روح مادرها ...قدرت دست پدران . سلامت باشید . با وجود کتاب های زیادی که در بازار هست هنوز هم بعضی از پدرها و مادها طبق سلیقه ی خودشون به سوی کتابهایی میرن که خودشون در کودکی اونها رو میخونند  این علاقه رو اصلا نفی نمیکنم  بلکه شدیدا بهش ارزش میزارم ولی  خوب  امروزه کتابها باید دنیای واقعی را منعکس کنند با توجه به مقاله ی هفته ی کودک   نینا کریستنسن، رئیس مرکز ادبیات ک...
15 مهر 1393

سفر به مشهد

 پنجشنبه گذشته  عروسی  دختر عمه ام بود و کلی بهمون خوش گذشت و رقصیدیم  ولی رادوین  کمی غر میزد  نمیدونم دلیل ناراحتی اش  چی بود   چون خوب  خوابیده بود غذاشم خورده بود   سمت داماد شمالی بودن  از اول تا اخر عروسی فقط اهنگ شمالی میزاشتن دیگه اعصاب  نزاشته بودن . همه خسته شده بودن    دنبال عروس ر فتنمون  هم داستانی بود  بابا حسن و   احسان با رادوین  چون خواب بود رفتن خونه و من با دایی امیر و مامان و  نگین و و زن داداشم   دنبال عروس رفتیم  من که از سرعت و این برنامه ها وحشت دارم  و دایی جون ماشین رو چسبونده  به ماشین عروس اون شب...
6 مهر 1393

سومین پاییز زندگی رادوین

روزهای ساده ولی پر از هیاهویی رو طی میکنم . شبهای سرد ٬ شمع های روشن ٬ گرمای مطبوع خونه ....پاییز زیبا با اون خنکی تازه و دلچسبش که داره جا به جای حیاط خودنمایی میکنه . طبیعت زیبای پاییز با اون رنگهای قشنگش من رو بیشتر و بیشتر عاشق میکنه  یه لیوان چایی داغ ...دنیای پاییزی من رو حال و هوایی داده . سردمه ولی ته دلم داغ . دلم گرم و حالم صبور و روحم مطمین . چقدر احساس خوبی دارم . احسان در حال درس خوندن  ....نفس من د رحال بازی  خوابیده ....و من دارم برای عشقم مینویسم   امروز اول مهر هست  به حس قشنگ و زیبایی دارم .       ...
1 مهر 1393
1